جادوی گفت و گو

باران می بارد . قطرات باران بر روی سقف حیاط خلوت پای کوبی می کنند . لیوان قهوه ام را بر می دارم و به حیاط خلوت می روم . امروز ، روز پرکاری است و پر استرس . اولین جرعه قهوه را که می نوشم گویی جهانی به آرامش می رود

همکارم روی صندلی نشسته ،لیوان چایش روی میز یخ کرده چهره اش انچنان متفکر است که گویی در سرزمین های بسیار دور گم شده است .

کنارش می نشینم . متوجه حضورم می شود .  حالش را جویا می شوم در حالیکه با لیوان چای یخ کرده اش بازی می کند می گوید : چند روزی است که مسئله حقوقم مرا درگیر کرده ، از طرفی محیط کار فعلی و همکاران و نوع کار را دوست دارم و از طرفی حقوق پایین ، معیشت مرا هدف گرفته است.

با خود اندیشیدم ” آیا گفت و گو اینجا هم می تواند راه گشا شود ؟ “

 گفتم : بارها شاهد این بودم که صحبت بر سر حقوق تبدیل به یک چالش بحث برانگیز شده است و افراد واکنش های متفاوتی در این اتفاق از خود نشان داده اند .

برخی سکوت کرده اند و در همان موقعیتی که به نظرشان آزاردهنده بوده است ایستاده اند . همچون آبی که در جایی راکد بماند ، باقی مانده اند . اعتراض خود را فرو خورده اند و برکه ای شدند که روز به روز زلالی خود را از دست داده اند و در نهایت امید و شور کار کردن را از خود ربوده اند

برخی رنج تغییر را به جان خریدند و ریسک کرده و به محیط دیگری رفتند . محیط عوض شده و آنها همانی بودند که در محیط قبلی، گفت و گو نکرده اند ! پس همواره ناراضی باقی می مانند چون خالی از مهارت گفت و گو هستند و در نتیجه از یک محیط به محیط دیگر سرگردانند

اما گروهی دیگر گفت و گوی رودررو را انتخاب می کنند و چون رودخانه ای پویا و خروشان خود را به دریای بی کران آرزوهاشان می رسانند

این افراد ازادانه آنچه را که می خواهند صادقانه و شفاف بیان می کنند . آنچه که می اندیشند و می خواهند را در ظرف معنای گفت و گو می ریزد و اجازه می دهند فرد روبرویشان نیز همین کار را انجام دهد و در نهایت مفهومی جدید از ظرف معنا استخراج می کنند . آنها همواره احساس رضایت می کنند چون هر چه قدر هم که نظر فرد روبرویشان با آنها متفاوت باشد باز هم اجازه می دهند تا وی متفاوت از آنها بیاندیشد چرا که آنها بر این باورند که صاحب حقیقت نیستند  حقیقت آن مطلوبی است که هر دو سوی گفت و گو در جستجوی آن هستند .

دستش را گرفتم و مهربانه فشردم و گفتم ،پس  بیا و در مورد این موضوع با مدیر گفت و گو کن .

ناامیدانه نگاهم کرد و گفت اما  اولین شرط گفتگو آن است که دو طرف بخواهند بر سر مشکلی مشترک با یکدیگر صحبت کنند و نقطه نظراتشان را بیان کنند . چگونه می توانم  به مدیر بگویم که مشکل من با او مشترک است

گفتم :

برای داشتن یک هدف مشترک شاید باید اهداف والاتر و بلند مدت تری پیدا کنیم

 می شود بر روی این موضوع طوفان فکری نمود

به نظرت چگونه  مسئله معیشت تو به زندگی مدیر ربط پیدا می کند .

گفت : آنجایی که من به دلیل فشارهای زندگی و حقوق کم درصدد یافتن شغلی جدید و حقوق بهتر بربیایم و بخواهم که از شرکت او بروم. اما اگر اینگونه بگویم قطعا مدیر عصبانی می شود و از همان ابتدا ،کار به بن بست می رسد

گفتم : آفرین ، دقیقا . از همین جا شروع کنیم .

اما چه طور می توانی این مسئله را مطرح کنی که برای مدیر یک تهدید به حساب نیاید ؟

کمی فکر کرد  ، و گفت شاید اگر نظر قلبی ام را به او بگویم از تهدید امیز شدن موضوع کم کند  مثلا ، بگویم که چه قدر کارم،  محیط و همکارانم را دوست دارم و رفتن از این شرکت خواسته قلبی من نیست …

گفتم : دقیقا دوست من . لازمه آنکه گفت وگویی شکل بگیرد آن است که هر دو طرف احساس امنیت داشته باشند . اگر با مطرح شدن مشکل، یک طرف گفت و گو احساس ناامنی کند و بترسد  ممکن است دو نوع واکنش که متضاد هم هستند از او سر بزند یا در سکوتی سنگین برود و کنار بکشند و دیدگاه خودش را با طرف روبروی گفت وگو به اشتراک نگذارد  که در این صورت ، نه تنها گفتگو هرگز رخ نخواهد داد که رابطه را نیز تحت تاثیر خواهد گذاشت مانند همکار سابق مان، که سکوت نموده و وارد گفت وگو نشده بود و در نهایت قطع همکاری کرد.

و یا پرخاش می کند ، جر وبحث های طولانی می کند  و یا رفتارهایی چون مسخره کردن یا حتی پافشاری کردن بر روی موضع خود و هر رفتار آزاردهنده ی دیگری که از خود نشان می دهد که در واقع دلیل آن  احساس ناامنی است.

پرسیدم

به نظرت در چه زمان هایی شما  احساس ناامنی می کنی ؟

گفت :

*من می ترسم که حقوقم و شغلم را از دست بدهم

*من می ترسم که تایید مدیرم را دیگر نداشته باشم و ارتباطی که بین ما شکل گرفته از بین برود

*من می ترسم که با از دست رفتن اعتبارم در چشم مدیر دیگر آن وجاهت را نداشته باشم

*من می ترسم که با از دست دادن شغلم مورد قضاوت دیگران قرار بگیرم

*و از آن بدتر هزینه های زندگی بر سرم آوار شود

گفتم ، آفرین و به نظرت چه چیزهایی باعث ایجاد احساس ناامنی در مدیر می شود :

از این سوال خنده اش گرفت ، در حالیکه سعی می کرد لبخند را از روی صورتش جمع و جور کند گفت : مگر ممکن است او نیز احساس ناامنی کند

و وقتی چهره مطمئنم را دید به فکر فرو رفت و پس از چند دقیقه ای گفت :

شاید مدیر احساس ناامنی می کند

*چون ممکن است از سوی مدیران و صاحبان شرکت مورد بازخواست قرار بگیرد

*تجارب ناخوشایندی از قبل داشته باشد و قرارگرفتن در این موقعیت به او احساس ناامنی بدهد

*با  توجه به اطلاعات مالی که از شرکت دارد ممکن است ببیند شرکت توان پاسخگویی به درخواست کارمندش را ندارد و از طرفی کارمند هم با نامساعد بودن اوضاع تصمیم به ترک شرکت داشته باشد و به این ترتیب هزینه وقت و انرژی گرفتن کارمند جدید را داشته باشد

*ضمن اینکه کارمند فعلی به دلیل تجاربی که در کار داشته است ورزیده تر و بهتر عمل می کند

بله درست است دوست من و حالا ، لطفا به چند سوال من جواب بده

با توجه به مطالبی که گفتی واقعا برای خودت چه می خواهی ؟

کمی فکر کرد و گفت :

*می خوام که در شرکت با حقوق پایه دو برابر ادامه همکاری بدهم

*و در موقعیت فعلی ای که هستم ارزش افرینی کنم

*می خواهم مطالب بیشتری در حیطه ی کاری ام یاد بگیرم

*و پیشرفت کنم هر روز بهتر از روز قبل شوم

بسیار هم عالی است . این نشان می دهد که خودت را به درستی درک کردی!

و برای مدیر و شرکت چه می خواهی ؟

 برای شرکت هم قطعا پیشرفت و رونق اقتصادی بهتری را می خواهم .و چه چیزی را برای رابطه خودت با مدیر و در نهایت شرکت متصوری ؟

  اینکه بتوانم در جهت تعالی شرکت گام بردارم و ارتباط دوستانه ای نیز با مدیرم داشته باشم

و چه چیزی را نمیخواهی ؟

گفت

*انکه وارد بحث و جدل شوم یا احساسات ناخوشایندی به ما دست دهد . و مسیر صحبت به جایی رود که در نهایت با دلخوری از هم جدا شویم  یا کار را از دست بدهم یا اعتبار و دوستی که با مدیر دارم و یا حتی بدتر هر دو را .

 گفتم :و برای انکه گفت و گو به اشتباه نرود و بتوانی به نتیجه مطلوبت برسی چه کارهایی باید انجام دهی ؟

متفکرانه نگاهم کرد : گفتی اولین اصل گفت و گو احساس امنیت هست . فکر می کنم اگر مراقب باشم که احساس امنیت در جلسه باشد می توانم گفت و گو را در مسیر درستش پیش ببرم .

سرم را به علامت تحسین و تایید تکان دادم و گفتم

چگونه در جلسه به خودت احساس امنیت می دهی ؟

کمی اندیشید گفت من در برابر مادرم هرگز احساس ناامنی نمی کنم و می توانم مدت ها به گفت و گویمان ادامه دهم چون می دانم که مادرم دوستم دارد و خیر و صلاحم را می خواهد اگر این احساس را نسبت به مدیر پیدا کنم فکر می کنم که هرگز از مسیر خارج نخواهم شد .

گفتم ، به نکته ی حساسی اشاره کردی . دقیقا همین طور است ما در ورای اتفاقاتی که پیرامون مان رخ می دهد چیزهای بیشتری می بینیم و احساس می کنیم براساس  تجارب گذشته مان مطالبی را استدلال می کنیم . مطالبی که شاید هرگز طرف مقابل قصد گفتن آن را نداشته و تنها زاییده ذهن ما ست .

گاهی در یک گفت و گو درست لحظه ای که همه چیز به نظر خوب می رسد یک حرف از طرف گفت و گو باعث می شود که ما به مسیری هدایت شویم که در نهایت ما را از مسیر گفت و گوی ایده ال دور نماید.

مثلا طرف روبرو حرفی می زند یا زبان بدنی از او سر می زند که سبب یاداوری خاطره ای در ذهن ما می شود ما به یاد می اوریم که فرد دیگری این کار را با ما کرده و مقصود او مسخره کردن و تحقیر ما بوده  اکنون که فرد روبروی گفت و گوی ما همان کار را می کند در ما احساس حقارت شکل می گیرد وآژیر ناامنی در فضای ذهن ما زده می شود و ما از مسیر گفت و گو دور می شویم و ممکن است رفتارها نادرستی انجام دهیم برخی از ما ممکن است پرخاش کردن یا مقابله به مثل را انتخاب کنند و برخی نیز در لاک خود فرو رویم چه به جلو حمله کنیم چه عقب نشینی کنیم در هر دو حال رفتار نادرست را انتخاب نموده ایم .

بنابراین در گفت و گو بهتراست که مراقب گفت و گو های درون ذهن مان نیز باشیم .

پرسید : به نظرت چگونه می توان گفت و گو های درون ذهن را کنترل کرد ؟

گفتم :

همین که بدانیم چنین گفت و گوهایی وجود دارد نیمی از راه را پیموده ایم . و اگر در لحظه حال بیایی و با همه ی وجود شاهد و ناظر انچه که در این لحظه و اکنون رخ می دهد باشی هرگز در دام ذهن نمی افتی .

ذهن می خواهد که از تجربه های گذشته استفاده کند و مفاهیم الان و این لحظه را تعبیر کند تا معنای آن ها را درک کند باور کن که به مفاهیم قبل نیازی نداری . و به قدرت لحظه حال ایمان داشته باش.

گفت باور نکردنی هست و به نظرم حتی این تکنیک می تواند برای مدیر و احساس امنیت او نیز بکار بیاید  .چون با بودن در لحظه حال می توانم متوجه ریزحرکت های چهره اش شوم و به محض انکه احساس ناامنی کرد به او احساس امنیت بدهم .

لبخند رضایت بخشی بر چهره دوست و همکارم نقش بست . و هر دو به سراغ کارهایمان رفتیم .

چند روز بعد، همکارم را در لابی ساختمان دیدم به نظر حال خوبی داشت . حالش را جویا شدم او گفت که جلسه ای  با مدیر داشته و در این جلسه خودش و مدیر با هم تبادل نظر کرده بودند و توانسته بودند بی پرده ، در امنیت  و با احترام کامل حرف هم را بشنوند و به هم واکنش بدهند .

او می گفت بیش از اینکه منتظر نتیجه ی جلسه  باشد از اینکه گفت و گوی ایده ال را تجربه کرده و اکنون احساس اعتماد به نفس و تواضع می کند بسیار خشنود است .

برای او تولد احساسی جدید ، بسیار ارزشمند بود احساس اینکه  عقایدش لایق بیان کردن هستند و او می تواند نظرات چالش برانگیز را با اسودگی خیال بیان کند و قدرت شنیدن نظر مخالف خود را نیز پیدا کرده بود .

    نظرتان را بنویسید

    آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.*